تبليغاتX
اتاق شماره یک

۱-

گاهی از درد می سوزد

گاهی از شوق فریاد می کشد

تنهایش می گذارند اشک می ریزد

ولی دیگران را با لبخند تنها می گذارد .

فراموش می کندو فراموش می شود

تا از دست ندهد قدر نمی داند

به روی عشق تکبر می بندد و به روی غرور سر به زیراست

افسوس گذشته را می خورد انتظار خوشبختی آینده را می کشد

و هیچ وقت نمیداند که این لحظه اوج خوشبختی اوست

ولی با این همه شگفتی

آدمی تنهای بزرگیست که همیشه محتاج شانه ای برای گریستن است.

۲-

عشق آدما به هم قصه خنده داریه!

اولش قشنگ و بعدش همه گریه زاریه

وقتی عشقا همه ازدم مثل هم تموم میشن

چرا باز باید شروع کرد

آخه این چه کاریه؟

یکی پیدا نمیشه تو رو واسه خودت بخواد

واسه چشم و ابروته هر کی که دنبالت میاد

به خدا دروغ میگه وقتی میگه عاشقته!!!

به خدا دروغ میگه که جز تو چیزی نمیخواد

به خدا دروغ میگه

آره داره دروغ میگه!

آدما عادت دارن از هم دیگه بت بسازن

راه صد ساله رو یک ساعته چهار نعل بتازن

وقتی که قدیمی شد بگن دیگه خسته شدن

بگن این کهنه شده به اون یکی دل ببازن

آخه این چه کاریه!؟؟

۳ - دانلود این آهنگ

نوشته شده توسط م.ن در ساعت 20:35 | لینک  | 

هیچ بارانی

 رد پای خوبان را

 از دلم نخواهد شست .

نوشته شده توسط م.ن در ساعت 2:10 | لینک  | 

امروز یاد گرفتم ..

بعضی دوستیها مثله قصه نوحه ، (بعضیا از ترس توفان میآن پیشت ) .

بعضی دوستیها مثله قصه ی ابراهیمه ( باید همه چیزتو قربانی کنی ) .

بعضی دوستیها مثله قصه مسیحه ( آخرش به صلیب میکشنت ).

اما بیشتره دوستیها مثله قصیه موساست ، ( یه کم که دور میشی یه گوساله جاتو میگیره)

نوشته شده توسط جوجه تیغی در ساعت 23:50 | لینک  | 

هی فلانی !

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده و کوچک

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد !

نوشته شده توسط م.ن در ساعت 23:31 | لینک  | 

پدرمومن من ... مادر مقدس من ... نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثراخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بستو فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی راندارم!

تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادرکند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلانفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!

اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفاتدقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی رااز شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اماخودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به اوچه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یاترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمیکنید؟

« دکتر علی شریعتی »

( پدر ، مادر ، ما متهمیم ) 

نوشته شده توسط م.ن در ساعت 19:40 | لینک  | 

من آدم نسبتا شوخی هستم و سعی می کنم که دیگرون رو بخندونم . اما آدم دلقکی نیستم و همینطور سعی می کنم شو خی هام به جا باشه و جوری نباشه که با مسخره کردن یک ، دو رو بخندونم .

سرم توو کار خودمه و به بقیه و کاراشون کاری ندارم ، تا حدودی فضول نیستم . آدم مغروری هستم و غرورمو با هیچی عوض نمی کنم . حتی اگه توو کاری باشه که به ضرر خودم تمام شه !

از نامردی هایی که در حقم میشه ناراحت می شم اما هیچ وقت به روی طرف نمیارم تا شاید خودش شرمنده شه ، اما هیچ وقت پیش نیومده که یکی بیاد بگه ببخشید اشتباه کردم همینطور که خودم هم حاضر نیستم این کارو بکنم .

من با کسی دوست نمی شم و اگه دوست شدم کل دارو ندارمو جلوش پیاده می کنم که این خوب نیست ، تعداد دوستام به اولین عدد دو رقمی نمی رسه چون از آدمای دهن لق متنفرم ، اگه کسی چیزی گفتو بعدش گفت دهنت قرص ، دیگه لق نمی شه ! از زیر آب زدن هم بدم میاد .

از آدمایی که بی خود و بی جهت کاری می کنن و برای آن توجیهی دارن بدم میاد . و همینطور از آدمایی که دنبال فرصت برای تلافی کردن خوبی هایی که در حقشون کردی بدم میاد .

آدم دروغگویی نیستم ولی معتقدم که بعضی جاها خوبه و فقط بعضی جاها .

شلخته نیستم و از ریختو پاش بدم میاد و ترجیح میدم کوچیکترین چیزها سر جای خودشون باشه .

میگن آدم خوبیم !!

زیاد دلمو شکوندن و باز هم ترجیح دادم به روی طرف نیارم و بغضمو توو خودم خفه می کنم اما اگه نتونستم طاقت بیارم با یکی از بهترین دوستام (جوجه تیغی)در میون میزارم تا حالم خوب شه  .

توو اوج باشی یکی زمینت بزنه سخته که بخوای از صفر شروع کنی .

زیاد ناامید میشم اما به یه دلداری خوب میشم

توو برداشت های اشتباهی که از من یا حرفم میشه میخندم و طرف ناراحت میشه ، اما حاضر نیستم درستشو بگم تا شاید خودش روزی جایی بفهمه .

آدم خون سردیم و خدا نکنه به نقطه جوشم برسم که اگه برسم بد جور از کوره در میرم و شدید لجباز و یکدنده میشم

اصولا کم حرفم .

اصلا حسود نیستم .

کسی اگه کاری رو ازم بخواد به بهترین نحو ممکن تا اونجایی که در توانم باشه انجام میدم اگه نتونستم حاضرم رو مو به کسی که میتونه بزنم گر چه میگن در کل آدم کم رویی هستم

بیشتر وقتمو به دیدن فیلم ، حل جدول ، خوندن روزنامه و مجله و وب گردی می گذرونم

از اون دسته هستم که درسو شب امتحان یادم میاد

و ....

آخرین جلسه کلاس مدارهای الکترونیکی ۱ -شنبه ۱۹ دی  ساعت ۸ صبح -

پایان

 

نوشته شده توسط م.ن در ساعت 16:6 | لینک  | 

هیچ وقت دستم رو توی سر پیچ لامپ نمی کنم چون برق گرفتگی درد دارد . وقتی به این نتیجه رسیدم که یک سکه صد ریالی را توی سرژیچ بدون لامپ یک آباژور انداختم . امروز به این حرکت یک کودک شش ساله کنجکاوی می گویند ، اما ان موقع اسمش شیطنت بود و موجب تنبیه . مشغول کنجکاوی بودم و یک سکه صد ریالی توی سرپیچ یک آباژور انداختم که رفت و ته سرپیچ جا گرفت . آن موقع سکه صد ریالی خیلی واسم ارزش داشت . در نتیجه انگشتم را توی سر پیچ فرو کردم تا سکه را بیرون بکشم . به محض اینکه انگشتم با سکه تماس پیدا کرد با جریان برق آشنا شدم که مانند روح خبیثی می خواست به زور وارد بدن من شود و راه خود را با گاز گرفتن و دست و پا زدن باز می کرد . بالاخره تا شانه ام بالا آمد و با یک لگد به عقب پرتم کرد .

بزرگتر ها اسم کنجکاوی من رو حماقت گذاشتند ، اما به نظر خودم اسم درستش تجربه بود ، حماقت را ان ها مرتکب شده بودند که سرپیچ را بدون لامپ رها کردند تا کنجکاوی من تحریک شود . به هر حال بعد از این تجربه هیچ وقت دستم را تووی سرپیچ خالی لامپ فرو نکردم .

می دانید فرق یک ادم میانسال ، با یک پسر یا دختر جوان فقط در تعداد تجربه هایی است که دارند ، آدم میانسال زمان بیشتری برای ارتکاب حماقت در اختیار داشته و امروز صاحب تجربه بیشتری است.

وقتی من از تجربیاتم می نویسم بعضی ها فکر می کنند از موضع ادمی که همه چیز می داند حرف می زنم واین یک سو ء تفاهم بزرگ است . اتفاقا من از جمله کسانی هستند که بدون اجبار اعتراف می کنم که من هیچ نمی دانم . در جواب انهایی که می پرسنذ آخرش چی میشه؟ جواب میدم نمی دونم در جواب دوستانم که می پرسند چی کار کنیم می گویم نمی دانم ، حتی برای ساده ترین سوال ها هم جواب من نمی دانم است .

دانسته های من بیشتر در محدوده ی شناختی است که از خودم دارم ، مثلا می دان چرا تماشای فیلم های خارجی را به تماشای فیلم های عباس کیا رستمی ترجیح می دهم ، یا می دانم که چرا موسیقی سنتی را گوش نمی کنم اما نمی دانم چرا دیگران این موسیقی را دوست دارند یا ندارند . می دانم که چرا باید همراه با مردم بروم و می دانم کجا باید تنها بایستم ، می دانم که علم بهتر است از ثروت اگر محتاج پول نباشم . می دانم که خواستن همیشه توانستن نیست و می دانم چرا باید تظاهر کنیم خواستن همان توانستن است .

می دانم که طبق آخرین اخبار واصله هنوز هیچ کیمیا گری به کام دل نرسیده و هیچ مسی به طلا تبدیل نشده و باز می دانم که فعلا کسی نمی تواند مس را به طلا تبدیل کند . اما تجربه به من ثابت کرده که هر غیر ممکنی می تواند روزی ممکن شود و نباید درباره هیچ چیز نظر قطعی داد . شاید روزی کسی مس را به طلا تیدیل کند . ... کسی چه می داند ...

توکا نیستانی

نوشته شده توسط م.ن در ساعت 16:41 | لینک  | 

اسمش را گذاشته اند وقت کشی و من وقت تلف می کنم . فوتبالیستی که تمام فصل را روی نیمکت ذخیره های یک تیم اروپایی نشسته است می تواند با غرور در خیابان راه برود و به هوادارانش امضا بدهد، اما من که یک ساعت از روزم را در یک کافه کوچک تلف می کنم باید احساس شرمندگی کنم ، چون از نشستن روی نیمکتی که صد بار سفت تر از نیمکت ذخیره های بولتون است پولی در نمی آید ...

کسی مخالف کافه رفتن من نبود اگه به هفته ای یکی دو بار قناعت می کردم ، اما آن قدر افراط کردم که صدای همه در آمد ... مجبور بودم به معترضان جواب بدهم و گفتم چیزی به اسم حق گذراندن اوقات فرغت وجود دارد و من از حقم استفاده می کنم . خیلی زود متعاقدم کردند که چنین حقی ندارم ، اوقات فراغت برای آن است که به درس و مشق هایت برسی . آدمی که در این دوره زمونه یک ساعت از وقتش رو در کافه می گذرونه یا خیلی پولداره یا خیلی بی مسئولیت و در هر دو حال قابل سر زنش ...

گفتم کافه برای من مثل یک دانشگاه است من به تحصیل قهوه مشغولم و اگر کافه ها مدررک می دادند من در این سال ها چهار پنج تا کارشناسی ارشد و دکترا گرفته بودم ... به این استدلال خندیدند

گفتم بر اثر چند سال کافه گردی به نتیجه مهمی رسیده ام ، برای معروف شدن می توان یه گوشه نشست و نگاه کرد ! بهترین نمنونه اش هم خود من که امروز بعضی ها فکر می کنند یکی از وسایل ضروری کافه هستم .

خندیدند و گفتند باز وقت تلف کردی !

گفتم شاید روزی کتابی بنویسم درباره کافه ها ، راهنمایی برای پیدا کردن یک کافه مناسب : دنبال یک لیوان کاپوچینو عالی می گردی ؟ برو به کافه ((نانی)) ، قهوه فرانسه با طعم زهر مار کافه ((سوسکا)) ، کافه گران قیمت برای پز دادن کافه ((گریس)) ، کافه برای فرار از تنهایی کافه ((اینه))، به بحث های روشن فکری علاقه داری ؟ کافه ((بیداد)) ، دنبال آخرین اخبار از قیمت علوفه و نقل وانتقالات تیم یوونتوس هستی ؟ کافه ((کالج)) ، آهنگ بنجل دوست داری ؟ کافه ((آلو)) ، دانشجو هستی و بی پول ؟ کافه ((تلفون)) ، دنبال فضای نوستالژیک می گردی؟ کافه ((پادری)) ، برای لذت بردن از یک روز برفی دنبال کافه می گردی ؟ کافه ((۸۸)) .... تقریبا برای هر نیتی کافه ای هست ، کافه برای دوستداران اضافه وزن ، کافه برای دوستداران ادبیات ، کافه برای شاعران ۲۱ ساله که یک کتاب در دست انتشار دارند ، کافه برای استعدادهای چشم درشتی که قرار است بعد ها در فیلم مهمی ایفای نقش کنند ، کافه برای هنرمندان درجه ۳ ، کافه برای فوتبالیست های بازنشسته ، کافه برای قراردادهای مهم ، کافه برای بازی شطرنج ، کافه برای درس خواندن ، کافه برای تنها نبودن ، کافه برای تنها بودن ،کافه برای نوشیدن قهوه ...

گفتند این همه اطلاعات غیر ضروری را اگر مجوز بدهند تا کتاب شود و در تیتراژ سه هزار نسخه به فروش برسد سهم تو از آن چقدر خواهد بود؟؟

گفتم ده درصد قیمت جلد ! چیزی حدود یک میلیون تومان ! گفتند اگر آن را تقسیم بر سال هایی که وققتتو تلف کردی بکنبم چیزی حدود صد، صدو پنجاه تومان می شود

باز به من خندیدند

دوست ندارم کسی به من بخندد ، بالاجبار حقیقت را گفتم :

راستش را بخواهید بهترین چیزی که در یک کافه پیدا می شود ((کافه چی )) آن است و طعم یک برخورد خوب بیشتر از قهوه به یاد مردم می ماند ...

این ها در کافه شان به مردم احترام می گذارند ، بالاخره هر آدمی در طول روز به یک ساعت احترام نیاز دارد ....ندارد ؟؟

توکا نیستانی

نوشته شده توسط م.ن در ساعت 3:49 | لینک  | 


حمید مصدق:
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

×××××××××××××××××××

جواب فروغ فرخ زاد به حمید مصدق
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را …
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت


نوشته شده توسط م.ن در ساعت 21:57 | لینک  | 


ما داریم می رویم ورزشگاه ، یک بازی باشگاهی می خواهیم ببینیم .آنها هم در آن طرف آب
دشداشه ها را پوشیده اند و دارند می روند ورزشگاه . می خواهند یک بازی باشگاهی ببینند . ما در صف های نامنظم بلیت می ایستیم . یکی هل می دهد . هوا سرد است . آنها بلیت را پیش خرید کرده اند .چند دقیقه مانده به بازی وارد ورزشگاه می شوند . ما الان روی صندلی ها نشسته ایم . صندلی ها شماره ندارند . بلند می شویم برویم توی صف دستشویی . جای مان را می گیرند . آنها روی صندلی های شماره دار نشسته اند . می روند دستشویی . صفی در کار نیست . بر می گردند سر جای خود می نشینند .ساندویچ کالباس هیچ درصد گوشت  را که از بوفه ورزشگاه خریده ایم به نیش می کشیم . تکه روزنامه ای زیر پای ما افتاده . روی آن نوشته : اکثر سوسیس - کالباس ها از امحا و احشا دام تهیه می شوند .)) سعی می کنیم عق نزنیم . آنها از بوفه های کنترل شده اغذیه می خرند و به نیش می کشند. عق می زنند  . از سر شکم سیری و نه چیز دیگر . بازی تمام شده . داریم بر می گردیم خانه . بازی تمام شده . دارند بر می گردند خانه . چیزی که از بازی در ذهن ما مانده حاشیه و مصاحبه های آن چنانی و متهم کردن یکدیگر است . چیزی که از بازی در ذهن آنها مانده فوتبال مدرن دنیا و لذت بردن از اعجاز با توپ است . ما یک بازی داخلی با حاشیه های فراوان دیدیم . مجبوریم لذت ببریم . آنها بازی بارسلونا را از نزدیک دیدند . از چند متری ! آنها دیگر ! اماراتی ها ! همان ها که روزی اصلا نمی دانستند فوتبال متری چند است !!!!!!و دیگر هیچ !!!

نوشته شده توسط م.ن در ساعت 22:32 | لینک  | 


در عجبم از مردمی که خود در زیر شلاق ظلم و استبداد زندگی میکنند

 و

 بر حسینی میگریند که آزاد زیست.

دکتر علی شریعتی

نوشته شده توسط م.ن در ساعت 15:33 | لینک  | 

 
و از این فاصله ها که میان من و توست

و هر آن گــه که دلــت تنـگ من اســـت

بهترین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار

تا که تنهاییت از دیدن من جا نخورد

و بداند که دل من با توست و همین نزدیکیست

نوشته شده توسط م.ن در ساعت 23:48 | لینک  |